.:: عشق سپیده = سپهر ::.
به نام خداوندی که صدای پر ملخی را میشنود و ما فکر میکنیم که صدای بلند دعای ما را نمیشنود...
از همه طرف فشار رومه. دیگه نمیدونم باید چیکار کنم
سپهر روانیییییییییم کرده. همش دعوا همش دعوا همش دعوا
کوتاه اومدنم هیچ فایده ای نداره. امروزم رفتیم بیرون. با اینکه کلی داغون بودم اما خوب بودمو میگفتمو میخندیدم که بهتر شه. میخواستم فقط آروم باشه امروزمون
میخواستم یه کم از این فشارای این چند وقت کم بشه اما نذاشت. نمیشه. نمیذاره
ای خداااااااا خسته شدم از دعوا
آخه چقدر دعوا کنیم؟؟ چرا انقدر من کوتاه بیام واسه اون آروم شدنه اوضاع؟؟
مگه من خودم کم بدبختی دارم؟؟
سپهر از این طرف همممممممممش دعوا
از این طرف پایان نامم ریخته بهم شدیییییییید
از یه طرف پسر خالم یه بیماری پیدا کرده که یه سری قرص میخوره و کلی پف کرده. اصن از اونروز دیدمش اعصابم ریخت بهمو همش تو ذهنمه
از یه طرف باز تپش قلب لعنتیم شروع شده
از یه طرف حمید گیر داده که همش دعوا دارین مامانت اعصابش خورده که تو حالت خوب نیستو گیر داده که باید ارتباط با سپهر کمتر بشه.
به خدا خسته شدم از همه چیز و همه کس
چرا یهو همه چی اینجوری قاطی شد
من دردمو به کی برم بگم؟
به مامانم بگم که غصه بخوره؟
به حمید بگم که سپهرو بکوبه تو سرم بگه به خاطر دعوا با اونه و کم کن رابطتو
به بابا بگم که اعصابش بهم بریزه؟
برم به سپهر بگم که امرزو اونهمه باهم دعوا کردیمو هیچ کدوم ایندفعه دیگه کوتا نیومدیم؟
برم به کی بگم دردمو
این هفته تولد سعیدمه. برم روز تولدش واسش از غصه هام بگم؟؟
دیگه دارم کم میارم. همه مشکلا یهو ریخته سرم. هنگ کردم از اینهمه اتفاق که داره میفته
نمیدونم دیگه باید چه عکس العملی نشون بدم. مثه امروز که وقتی دعوا شد من صدامو بردم بالا. چشای سپهر گرد شد وقتی دید من داد زدم. اما به خدا منم آدمم. منم کم میارم. نمیتونم دیگه.
بهش گفتم سپهر بسه دیگه. یه کوچولو فقط بسه. دیگه خسته شدم. اما بازم ادامه داد. انقدر ادامه داد که خدافظی کردمو اومدم.
من فقط یه کم اوضاعه آروم میخواستم اما سپهر نداد اون یه ذره آرامشو بهم
من فقط یه کم آرامش میخوام...
من فقط یه کم فکر بی دغدغه میخوام...
فقط یه کم بی استرسی میخوام...
چیزه زیادیه؟؟ !!! :(((((((
دیروز مثه سالای قبل نذری داشتیم
نه از اول میگم. اول اینکه سپهر همچنان همون سپهره. یعنی خوب میشه و باز بهم میریزه و باز خوب میشه.خودشم نمیفهمه چشه.
کلا منو سپهر افتادیم رو دور بد بیاری. یکشنبه رفتم پیش استادمون که پروپوزالمو تصویب کنم. اما در کمال ناباوری رد شد.
به خاطره چی؟؟ به خاطره نامردیه دوتا از دوستام. یادآوریش دیوونم میکنه فقط میتونم بگم که داغون شدم کلا وقتی فهمیدم اینجوری شد. اصلا وا رفتمو شوکه شدم.
فقط خودمو جلوی استاد نگه داشتم که گریه نکنم. استادم که منو میشناخت گفت عب نداره و من میدونمو خودم بهت کمک میکنم که دوباره شروع کنی.
یعنی اینکه اینهمه زحمت کشیدم همش رفت رو هوا و من دوباره باید از صفر مطلق شروع کنم.
یه روز که کامل سرش گریه میکردم انقدر بهم ریخته بودم. دعا کنین بتونم باز شروعش کنم و خوب بشه.
همه که شنیدن گفتن کمکت میکنیم که بهترین رو تحویل بدیو حال اون دوتا گرفته شه. حتی حمید هم که تو این چیزا اصلا کمک نمیکنه و میگه خودت باید کار کنی وقتی دید منو این شکلیم گفت که خودم کمکت میکنمو هروقت هرجا بخوای میبرمت که زودتر کاراتو کنیو غصه شو نخوری و عقب نمونه.
سپهر دید اینجوری شدم اون بهتر شد و یه کم دلداریم دادو دیگه بهونه های الکی نمیگیره.
اما من شدیدا تو فکره پایان نامم هستمو هنوزم که هنوزه دارم غصه شو میخورم :(((
دیروزم که گفتم نذری داشتیم. کلی مهمون خونمون بود. انقدر سر دعاش گریه کردم که خدا میدونه. دلم کلی پر بود از همه چیه این روزا که داره میگذره.
میشه دعا کنین واسه این روزای من که یه کم آسون تر بگذره؟؟
** این روزا کم اومدنمو نذارین رو حساب بی معرفتیم. خیلی درگیرم و به هم ریخته . همه کارام بهم گره خورده و هر روزم گره اش کورتر میشه.
اما بازم خدارو شکر.
خودش قبلش بهم گفته بود سپیده بذاریم بعد از ۴۰ ام پدربزرگم که کادو هم ممیخوام خونه ببرم مامانم فکر کنه تولد بازی کردیمو یه وقتی ناراحت شه و حالش بدتر شه. همم اینکه من یه کمی سرحالتر شم.
منم دیدم خب راس میگه و قبول کردم. اما بهش گفتم چهارشنبه که تولدته ببینمت که دیگه خیلی خالیم نباشه.
اینو بهم دیر گفت که چهارشنبه نگیریم واسه همین من تو همین وقت کم نمیدونستم چیکار کنم که حداقل تولدش خیلی خشک و خالیم نباشه
گل و اینام گفتم دیگه بی مزه میشه. واسه همین هی فکر کردم تا اینکه یهو تو ذهنم اومد عکسشو با فتوشاپ خودم دیزاینش کنمو بدم رو شیشه واسش بزنن. تنها چیزی که تو ۲۴ ساعت گفتن درست میشه همین بود و منم که وقت کم داشتم.
خلاصه نشستم همون شب عکسشو درست کردمو یه اهنگ انریکو که قبلا واسم نوشته بودشو خونده بودشو خیلی دوسش داشتم توش نوشتم. طوری که فقط خودش بفهمه اون چیه.
فرداش که دیروز باشه دادمو امروز آماده شد. یعنی دقیقه ۹۰. سریع گرفتمشو تو جعبه گذاشتمو از این جیگیلی میگیلیام ریختم دورشو گذاشتمش تو کیفم.
زنگید که من فلان جام. منم گفتم باشه اومدم. دیگه رفتم دیدمشو باز اعصابش خورد بود. گفتم سپهر جان عزیزم چی شده باز؟؟
گفت سپیده اصن همه چی انگار داره مخالف من پیش میره. کیفمو زدن. مدارکم همه رفت.
اصن نمیدونستم دیگه چی بگم. باز کلی دلداریش دادمو گفتم فدای سرتو عب نداره و این چیزا. کلی راه رفتیمو حرف زدیم تا برگشت به حالت نرمال یه کمی. اما همش میره تو فکر :-s
نمیدونم حکمت خدا چیه اما بازم میگم خدایا شکرت
(خیلی جالب بود یه جا من رفتم تو یه مغازه یه چیزی بپرسم برگشتم دیدم داره با دست میزنه به پیشونیش. میگم چرا اینجوری میکنی؟؟ میگه داشتم به خودم میگفتم سپهر آدم باشو امروزو بهم نزن و اعصاب خورد نکن. کلی خندیدم بهش. :دی)
بعد سپهر رفت بستنی بخره ، منم دقیقا کنارش وایساده بودم. جلوی مام دو تا دختر بودن یکیشون با چادر یکیشون فوق العاده آرایش غلیظ و یه جوری بود اصن. بعد سپهر که مدام هی میرفت تو فکر دیدم همینجوری داره نگاشون میکنه. منم هیچی نگفتمو وایسادم فقط نگاش کردم.(معلوم بود قشنگ تو فکره و اصن نگاه نمیکنه. دیدین ادم یه جا رو زل میزنه اما فکرش جای دیگشتو اصن هیچچی نمیبینه؟ دقیقا میتونستم بفهمم. چون وقتی اونا رفتن بازم داشت همونجارو نگاه میکرد )
بعد بستنی رو که خرید اومدم سر به سرش بذارم گفتم خوشگل بودن؟؟ چشات درد نگرفت؟؟ یه کم دیگه نگاه میکردی خجالت نکشااا.
بعد من نمیدونستم انقدر سپهر داغونه . گفت چی؟ کیا خوشگل بودن؟
منم گفتم اون دخترا
یهو عصبانی شدو برگشت یه تیکه گفتو بعدشم گفت همینیه که هست.
منو میگی اصن شوکه شده بودم. بغض کرده بودم . یکی نبود بهم بگه آخه دیوونه وقتی اون اصلا حواسش نبوده چی میگی که عصبانی شه و او این اوضاعش اینجوری جواب بده؟؟؟
هیچی دیگه نگفتم. نمیدنستم باید چیکار میکردم. اولش میخواستم اون شیشه رو در بیارم بزنم جلوش بشکونمو برم خونه خودم.
اما کلی خودمو آروم کردم. چشامو بستم که آروم شم.تا چشامو بستم یه قطره اشک اومد پایین. بدجور ناراحت شده بودم. این همه من میخواستم سورپرایزش کنم اونوقت اون برگشته اونجوری میگفت.
دیدش اشکمو اما چشاشو بست. بعدم آروم گفت بد حرف زدم معذرت میخوام.
گفتم عب نداره. کادوشو درآوردم دادم بهش گفتم تولدت مبارک عزیزم. این فقط یه دست گرمیه واسه اینکه تولدت سوت و کور نباشه. اصلیشو بعد از چهلم پدربزرگت میگیریم.
قشنگ فهمیدم که شوکه شد. همینجوری موند. دهنش باز مونده بود. گفت واااااااای سپیده من چی بگم؟؟ برم بمیرم اصن انقدر که قدرنشناسم. اصلا فکرشم نمیکردم. کلی عذر خواهی کرد فقط ازم. گفت به خدا اعصابم خورد بود اونجوری گفتم اما تو وافعا منو شرمنده کردی با مهربونیت
گفت میدونم چقدر تولد و تولد بازیو دوس داریو اینکه خوش بگذره تو اون روزا اما من بازم خرابش کردم
گفتم عب نداره. کلا همش باید تولدای تو حالم گرفته شه. به جز پارسال بقیه اش همه رو باهام دعوا کردیو حالم گرفته شده. یادته اولین تولدت چقدر منو غصه دادی؟؟ یادته لج کردی باهامو تا یه هفته کادوهاتو باز نکردی؟؟ یادته چقدر من گریه کردم تا تو فقط نگاشون کنی؟؟ اما تا یه هفته هرچی میپرسیدم میگفتی زیرتختمه و اصلا نرفتم سرش.
حتی مامانتم بهت میگفت باز کن زشته. اما تو لج باز تر از این حرفا بودی. تا اینکه بعد از یه هفته خوب شدیو باز کادورو همون شکلی که بهت داده بودم آوردیشو تولد گرفتیم دوباره و اون موقع که خوب بودیم باهم بازش کردی.
یادته چقدر دلم شیکست که تو کادو رو حتی نگاهم نکرده بودیشو حتی گل روش تکون نخورده بود و خشک شده بود.
گفت توروخدا سپیده نگو. هنوز که هنوزه اون تولدم دلمو از ته میسوزونه که باهات اون کارو کردم. هیچی دیگه نگفتم. فقط گفتم اینم از امروز
گفت سپیده من اشتباه کردم. جبران میکنم. اصلا بیا تولد منه اما من واسه تو یه عالمه کاد. میخرم هرچی بخوای که دیگه ناراحت نباشی. بعدم بینیش قرمز شدو چشاش پر از اشک. قلقلکش دادم اشکاش بره.
الکی خندیدم که بیخیال شه. اونم خندید اما الکی. گفتم فراموش میکنیم اصن. خوبه؟ گفت راس میگی؟؟ من میدونم خیلی ناراحتت کردمو برسی خونه اشکات میاد.
خوب منو میشناسه دیگه. گفتم نه نمیاد. گفت بگو به جان سپهر تا باور کنم. گفتم باشه دیگه. سعی میکنم. بعدم هی گفتم خندیدم که تتولدش بهم نریزه.
رفت خونه زنگید بهم. حرفیدم باهاش. باز صداش داغون بود.گفت سپهر بمیره گریه کردی؟؟
گفتم خدا نکنههههههه.نه عزیزم. گفت قسم بخور. گفتم به جان تو
کلی باهام حرف زد.گفت نمیدونم چرا تولدام اینجوری میزنم تو حالت با اینکه میدونم چفدر دوس داری.به خدا نمیدونستم امروز اینکارو کردی. اصلا انقدر فکرم داغون بود که اون شکلی جوابتو دادم.
کلی حرف زد. آرومش کردم. خندوندمش.خواستم که بیخیال شه اما میدونم بازم ادامه داره.چون آدمی نیس از اشتباهات خودش که اینجوری شرمنده میشه به این راحتیا بگذره.
خواستم اون تولدش بد نگذره بهش. خواستم فشار از روش برداشته شه که انقدر فکرش درگیر نباشه و غصه نخوره.
اما... خودم یه عالمه غصه تو دلم مونده.:((
اما افسردگی گرفته سپهرم. هی میگم فدا سرت اما انگار نه انگار. اصلا اعصاب نداشت. سرش درد میکرد گفتم زود برو
امروزم دیدمش. بهم گفت شرمنده سپیده اما بیرون شدید بارون میاد و ماشینم نداریم دانشگاهم حال ندارم بیام . بیا فلان جا تو مترو بعد بریم باهم.
الهی بگردم تو صداش یه عالمه غم بود وقتی میگفت ماشین نداریم.:(
رسیدم دیدمش داااااااااااغون به معنای واقعی. موهاشو برعکسه همیشه که خیلی روش وقت میذاره هیچ کاریش نکرده بود. تمامه ریشاش درومده بودو نزده بود. با اینکه میدونم خودش خیلی بدش میاد از یه حدی بلندتر شه.
تا دیدمش اصن حال نداشت حرف بزنه. فقط با یه حالت مظلومانه و غمگینی نگام میکرد. حس میکردم میخواد بغلش کنمو گریه کنه اما اینکارو نکردم چون نه موقعیتش بود نه میشد بهترش کرد و بدتر میشد.
اصلا حرف نمیزد. تو بارونم اومده بود و حتی چترم باز نکرده بود. لباس مشکیش که هنوز واسه پدربزرگش تنشه خیسه خیس شده بود. بهش گفتم چرا سپهرم این شکلی؟؟
نگام میکرد گفت خوبم. یه ذره تو بارون راه اومدم خیس شدم.
موهاشو درست کردم گفتم این شکلی خوشگلتره.
پاشدیم بریم سوار شیم. مترو امروز قاطی کرده بود یهویی شلوغ شد.تا در باز شد ملت یهو ریختن بیرون. سپهر از پشت گرفته بودم که کسی بهم نخوره خودمم کنا وایساده بودم. یهو در که باز شد اینجوری اومدن بیرون. همچنان منو کشید کنار که ترسیدم.
برگشتم نگاش کردم یهو گفت تو چشات نمیبینه ملت دارن اینجوری میان بیرون و میخورن بهت پرت میشی؟؟؟ تو بلد نیستی مترو چطوری سوار میشن؟؟ میخوای برن همه تو شیکمت؟؟ میخوای هرکی هرکار خواست بکنه؟؟ ...
من هنگ کرده بودم.هیچی نمیگفتم. آخه من قشنگ کنار وایساده بودم. سپهر همین جوری میگفت و دعوا میکرد و منم ساکت هیچی نگفتم. بعد که همه حرفاش تموم شد دستشو کرد تو موهاشو سرشو گرفته بود. انقدر کلافه بود خودم فهمیدمو گذاشتم هرچی میخواد بگه. چون همش از رو اعصاب خوردی بود و اینو خوب میفهمیدم.
همه حرفاش که تمم شد خیلی آرومو شمرده بهش گفتم سپهرم آروم باش عزیزدلم.
سرشو اورد بالا اشک تو چشاش بود. گفت سپیده اگه ماشینم بود الان هیشکی بهت نمیخورد و تو اینهمه شلوغی نبودیم. منم اینمه دعوا نمیکردمت.
کلی دلداریش دادم. آرومش کردم. گفتم اینجوریم خیلی خوبه. تنوعه. کلی میریم خوش میگذرونیم. پیاده مثه اون سال اول میریم همه جارو میگردیم و شیطونی میکنیم. یادته چقدر خوش میگذشت؟؟
کلی از این حرفا زدم تا آروم شد یه کم. گفت راست میگی سپیده؟؟ تو خسته نمیشی از اینجوری بیرون اومدن؟؟ اما من خودم دارم دیوونه میشم. ببین به توام باز دارم گیر میدم و اعصابتم خورد میکنم
گفتم عب نداره عزیزدلم فدای سرت.
تا اینو گفتم یهو گفت خب حالا شالتو درست کن همش باز شده همه چی معلومه.
اینو که گفت هم من هم خودش یهو زدیم زیر خنده. گفتم پس معلومه حالت خوبه. این گیر دادن خونت اومده پایین. میخواستی اونو درستش کنی. پاشو بریم ببینم.
دیگه بحثو انداختم تو شوخی و یه کمی از فکر آوردمش بیرونو گفتم دفعه دیگه میام نبینمت این شکلی بیایااا. وگرنه منم شلخته میام :پی
آهاااااان عکس ماشینشم انداخته بود وقتی برده بودن پارکینگ. خدایی حق داشت. اون ماشینو منم دیدم افسردگی گرفتم. هیچی ازش نمونده. منم همونجا پاکش گردم از تو گوشیش که دیگه نگاش نکنه اعصابش خورد شه.
خلاصه اینکه خدارو شکر خودش خوب بود و الان یه کمی بهتر شده حال روحیشم.
بچه ها واسه شماهام بد باز میشه بلاگا واستون؟؟؟؟ من باید چند بار رفرش بزنم هر بلاگو تا باز بشه.واسه شماهام نت هاتون اینجوری شده؟؟؟
قالب نوشت: اون قالبم بد باز میشد واسه بعضی دوستامو نوشته ها دیده نمیشد واسه همین عوضش کردم. من هرچی بدم میاد هی تند تند قالب عوض کنم داره سرم میاد :-s
من دلم میخواد قالب قبلیمو بذارم اما هی میگه نمیشه و یه عبارت تبلیغاتی نباید توش باشه. اونارم همه رو اگه پاک کنم خوب بک گروندش نمیاد دیگه. نمیدونم باید چیکارش کنم. من قالب خودمو میخوااااااااام :((
بازم دست خرگوشی جونم درد نکنه قالباش قشنگه من میتونم هی بذارم وگرنه اعصاب نمیموند واسم
بهش اس ام اس زدمو صبح بخیرو گفتم خوابالو نرفتی یونی و خوابیدی؟؟
رفتم کارامو انجام دادمو اومدم دیدم هیچ خبری نیس هنوز. گفتم حسابی داره تلافی کل هفته رو در میاره که کم خوابی داشته.
شد ساعت ۳. گفتم وا چرا این جواب نداده. زنگ زدم بهش جواب نداد. نگران شدم.
یه ساعت بعدش خودش زنگ زد داااااااااااغون بود.
گفتم چی شده؟؟
اول گفت خودم خوبماااا. یه خراشم رو تنم نیست. اما تصادف کردم.
اونجوری که تعریف کرد واسم فهمیدم که ماشینش اوراق باید بشه دیگه.
دیروز صبح زود پا میشه بره یونی. دیرش شده بوده داشته با سرعت میرفته لاستیک ماشینش میترکه و تو بزرگراه میچرخه و میره میخوره به گاردریل بازم میچرخه میاد تا کنارای بزرگراه. تنها شانسی آورده این بوده که ماشینی بهش نزده.
میگفت سپیده عزرائیلو کنارم دیدم. وقتی ماشین وایساد باورم نمیشد که من زنده ام. میگفت وقتی چند تا ماشین واسم وایساد و اومدم بیرون فقط گیج بودم و هیچی نمیفهمیدم.
میگفت خدا بهم خیلی رحم کرده. به قول میسیز به خاطر صدقه ای که میدیم.
اونجوری که تعریف کرد دور از جونش الان بیچاره شده بودم اگه طوریش شده بود. من فقط میگم خدا به جوونیشو اینکه سیده و مامانش رحم کرده.
تعریف میکرد من فقط گریه میکردم. حتی تصورشم دیوونم کرده بود. منی که گریه نمیکنم دیشب حتی رفتم که بخوابم همینجوری گریه میکردم تا خوابم برد.
بهش گفتم امروز ببینمش . نگران بودم که طوریش شده باشه. اما امروز کار داشتو نمیشد. یه کمی ته دلم نگرانم اما از یه طرفم میگم سپهر الکی نمیگه هیچیو. حالا فردا ببیمنش که چی شده
خودش فقط ناراحته ماشینشه. هی میگم فدای سرت همین که طوریت نشده فقط باید خدارو شکر کنی. میگه آره خدارو شکر واقعا اما دیگه ماشین ندارم. هیچی از ماشینم نمونده. فقط و فقط دپرس واسه ماشینشه و انقدر ناراحته که حد نداره.از دیروز تا حالا افسردگی گرفته . تا هرچیم میگم میگه سپیده!! ماشینم.
اصن انگار حرفای منو نمیشنوه و یه سره تو فکرای خودشه.
امیدوارم طوری نشده باشه و حالش خوب باشه خودش. ماشین فدای سرش.
فقط امیدوارم طوریش نشده باشه.
* من کلا با پرشین مشکل پیدا کردم. نه با فایرفاکس باز میشه نه با اکسپلورر. یا کلا باز نمیکنه یا نظر نمیتونم بذارم. یکی کمک کنه پلیز.
قرار میذاریم باهم تو مترو. میخوایم بریم حسابی خوش گذرونی. خودمو واسه یه روز عالی آماده میکنیم
صبحش میرم یونی چون عصرش زبان دارم کتابامو برمیدارم که از اونجا برم خونه داییمینا.میذارم تو کمدم.هزار دفعه به خودم میگم سپید یادت نره برشون داریا. اما اخر میرسم مترو تازه یادم میفته که برشون نداشتم. اعصابمو خورد نمیکنم که روزم خراب نشه و میگم فوقش برگشتنه میرم دانشگاه برشون میدارم.
میرم میبینمش نشسته رو صندلیای مترو. از دور میشناسمش با اون موهای قشنگش.
راه میفتیمو با مترو میریم سمت چیتگر. هیچ کدممونم تا حالا با مترو نرفته بودیم. تو راه کلی بگو و بخند.یه لحظه فکر کردیم اگه موقع پیاده شدن ار کل مترو امتحان بگیریم همه ۲۰ میشن که ما چیا گفتیم تو راه :دی
رسیدیم. تاکسی---->چیتگر
واسه میسیز : میسیز هرجاش یادم اومدو میگم دوس دارم بمونه
از همون اولش خنده هامون شروع شد. دو نفر احمقو دیدیم و واسشون آرزوی سلامتی کردیم :دی
میخواستیم دوچرخه بگیریم بریم رستران یه چیزی بخوریمو مثلا پیاده نریم. اما خانومایی که شما باشین ما فقط رااااااااااااااه رفتیم. نامردا میگفتم باید برین تو بانوان دوچرخه بگیرین و ۷۰۰ متر برین پایین تر و همونجا نمیدادن بهمون. اگه یه پسر باهامون بود همونجا میدادنا
ما ۷۰۰ ها متر رفتیم اما تا چشم کار میکرد جاده بود :دی باز همونو برگشتیم. انقدر راه رفتیم که خدا میدونه.به آقاهه گفتیم آفا خوبه ما الان بریم یه پسر بیاریم بگیم این با ماستو تو به ما دوچرخه بدی :دی همینه فرهنگ بد رو رواج میدن دیگه :پی
خلاصه رفتیم تو یه غرفه دیگه یارو بهمون بدون پسر هم دوچرخه داد :دی ما فکر کردیم پیروز شدیم اما تازه شروع شده بود.وااااااااای که چقدر خسته شدیم . کل پیستو دور زدیم. دیگه جوون نمونده بود واسمون. سر بالایاشو دیگه زورمون نمیرسیدو پیاده میشدیمو دوچرخه رو میبردیم با خودمون :دی
از اونجایی که اون روز واسه ما پیاده روی رو نوشته بودن واسمون تا رستوران یه سر بالایی شیب تند رو پیاده رفتیم. همه میخواستن ببرنمون با ماشینا اما ما چون میخواستیم پیاده روی کنیم و از طبیعت لذت ببریم !!!! خودمون با پاهای پیاده رفتیمو خیییییییییس عرق شدیم. تازه کلیم میون بر زدیم و تازه از جاده خاکیم رفتیم :ی
رفتیم جاتون خالییییییی غذا خوردیم تو یه وییوی عالیییییییی. بادم میومد. محشر بود. فیش غذامونم باد برد و میخواستیم المثنی بگیریم :دی در تمام این مدت که غذارو بگیریمو فیش بگیریمو همه اینا میسیز خانوم دست به سینه نشسته بود و من هی میرفتمو میومدم. مظلوم گیر آورده بود :دی
خیلی باد میومد. منم سر نشسته بودم. همه زندگیمو باد برد و میسیز خانوم هرهر میخندید.باد زد دوغم یهو ریخت. من یه جیغی زدم که اگه سپهر اونجا بود کلا فکر کنم از زندگی کردن سیرم میکرد :دی
بعد اومدم ماستو باز کنم. توش نمیدونم گاز داشت چی داشت تا باز کردم پغی پاشید روم :دی.میسیز در این صحنه ها همش میخندید. ولی چون چوب خدا صدا نداره رفتیم همونجا شیرآب باز کنیم. میسیز گفت سپیده آب نداره. هنوز این حرف از دهنش بییرون نیومده بود شیر آب باز شد و تماما آبا پاشید به مسیز. حالا من اینجا هرهرررررر میخندیدم :دی دلم خنک شد میسیز خانوووووووم. به تلافیه عکسا :دی
برگشتنه که دیگه یعنیی تهش بود. انقدر خندیدیم که حد نداشت. نقطه اوج روزمون همین برگشتنه بود.
ما میخواستیم بریم سمت مترو. هیچ تاکسی نبود که ما باهاش بریم. ما یه خیابون داشتیم میرفتیم.یه اکیپم دختر اون یکی خیابونو داشتن میرفتن. ماشینا صف کشیدنه بودن که سوار کنن دخترارو. بعد منو میسیز وایساده بودیم فیلم سینمایی میدیدم. داشتن سر قیمت چونه ممیزدن اما من میگفتم چون دخترا ۴ نفرنو جاشون نمیشه نمیرن :دی
میخواستیم باهاشون رقابت کنیم اما چون ما بچه های خوبی بودیم سر به زیر میرفتیم و با خودمون حال میکردیمو میخندیدیم. اینا داشتن با ماشینیه حرف میزدن یهویی مامور اومدو همشون د فرااااااااااار. حالا منو میسیززززززززز میخندیم عینه چییییییییی. هیم میگفتیم ایشالا بگیرنشون دلمون خنک شه :دی
بعدم راه افتادیم میرفتیم بلکه یه تاکسی پیدا کنیم. عینه این تبلیغا هستن که تو بیابون میرن و بستنی میخورن جون میگیرن. شبیه اونا شده بودیم :دی دقیقا قیاقه هامونم به همون داغانی بود.:دی
بعدم دیگه با یه ون تشریف بردیم تا مترو
واااااااااااااای میسیز یاد جنسیس بیفت چقدر خندیدیم. محششششششششششر بود. قرار شد اگه اون جنسیس زرده اومدو واسمون بوق زد سوار شیم. :دی اما زهی خیال باطل :دی
اینم بگمااااا چون خیالمون راحت بود اصلا اون راهی که میرفتیم از اون طرف راه نداره که جنسیسه بیاد میگفتیم :دی
تازه میرسیدیم گم میشدیم تو مسیر میسیز عینکشو در میآورد میدید بعد هی میگفتم میسیز بدو در بیار عینکو دیگه کسی نمیاداااا. بدو در بیار :دی
آهااااااااان تو مسیر دوچرخه یهو میدیدم میسیز نیس. صداشم میکردم جواب نمیداد. وایمیسادم برمیگشتم میدیدم داره مماخشو میگیره. تازه عکسم ازش گرفته بودم که نامرد خانووووووم پاک کرده. تا آبم میدید میدوید دست میشست. انقدر به دست شستن علاقه داشتاااااااا که من در عجبم :دی
از اونجایی که ما دیروز فقط باید مسیر اضافه میرفتیمو راه میرفتیم. مترو رو هم برعکس رفتیم.
تو مترو بودیم و از خستگی دیگه حال نداشتیم وایسیم. حمید زنگید که طرف یونی هستشو داره میره خونه و اگه من اونورام منم ببره. منم که میخواستم برم کتاب از کمد یونی بردارم. بهش گفتم ۵و۶ تا دیگه ایستگاه مونده در حالیکه ما هنوز اولای خط بودیم :دی
اینهمه دیر کردیم تازه ایستگاه مورد نظرمونم رد کردیمو نفهمیدیمو جا موندیمو دوباره برگشتیم :دی
توی راه به پسر داییمم زنگ زدم که من نمیام امروز واسه زبانو مننظرم نباشنو نمیرسم.( امروز به جاش جبران کردم و حسابی بلبل زبونی کردم :دی)
دیگه اونجا از میسیز گلو دوس داشتنیم جدا شدمو رفتم.خیلیییییییییی دختر خوب و دوس داشتنی و باحالیه. یعنی انقدر باهاش راحتمو دوسش دارم که خدا میدونه. حالا قرارای دیگه ای هم در پیش داریم. این فکر کنم سومین بار بود که میدیدمشو هر دفعه ام بگو و بخند داشتیم باهم. عکسم انداختیم و همش الان دستمه. ر
راستی میسیز خانوووووووووووم. اون دوتا عکستو پاک کردی نامرررررررررررد تا من رفتم غذا رو بگیرم؟؟؟ اون دوتا سوژه ای بود واسه خودش :دی
بعد دیگه ما رفتیم رو به سوی حمید.یعنی تو راه فقط دعا میکردم زیاد غر نزنه کل روزو خراب کنه.
خودمو آماده کرده بودم حسابیییی غر بشنوم که دیر کردم. رسیدم زنگیدم کجا وایساده گفت جریمت باید بگردی پیدام کنی.. کلی گشتم آخر سر ،سر یه تیز بازی که درآوردم پیداش کردم :دی
خدارو شکر حسابی کوک بود و گفت سپیده بریم یه کم بگردیم . منم خوشحال از اینکه غر نزده گفتم باشه. کلی رفتیم گشتیمو خوردیم و دیکه آخر خستهههههههه برگتیم خونه.
خدارو شکر روز خیلییییییییییی خوبی بود. حمیدم غر نزد که خراب شه. انقدر خسته بودم که رسیدم خونه و رفتم لباسامو در بیارم. یه مین دراز کشیدم رو تخت داشتم با میسیز اس مس بازی میکردیم خوابم برد و صبح پاشدم :دی
یعنی به فول میسیز داغانی بودیماااااااا. خیلی خسته شده بودیم. اما خیلیییییییی خوش گذشت. هرچی بگم کم گفتم
دیگه همینا دیگه. دوس داشتم اینجا بنویسم بمونه واسم.
میسیز گلم مرسییییییییییی واسه همه چی.خیلی خوش گذشت عزیزمممممممممم
خرگوشی نوشت : خرگوشی کاشکی میومدی. یعنی انقدر دوس داشتم میومدی به خدا. کلی جات خالی بود. دفعه بعدی خواستیم بریم حتما به خرسی بگو و بیا باهامون. خیلی خوش میگذره. یعنی دیروز بیخیاله دنیا بودیمو با هیشکی کار نداشتیمو انگار فقط من بودمو میسیزو واسه خودمون خوش بودیم و کای روحیمون عوض شد. جات خالی بود خرگوشی جونم.
اول از همه سال نو مبارک
اولش زیاد خوب شروع نشد. بابایزرگ سپهر فوت کرد و مارو برد تو یه حال و هوای دیگه. اما من اون حسمو نسبت به ۹۱ که سال خوبیه از دست ندادم. واسه مراسم پدربزرگ سپهر رفتیم. داشت فازم عوض میشد که به دادم رسیدنو سریع رفتیم شمال و حسابی از اون حال و هوا اومدم بیرون. با اینکه دورادور حواسم به سپهر بود و باهاش مرتب صحبت میکردم. خودشم میدونست من جنبه ندارمو من زنگ میزدم میرفت بیرون از خونه که من چیزی نشنوم.
کلیم باهام خوب حرف میزد که من نخوام غصه بخورم اما خدایی کلی واسش غصه خوردم وقتی پشت تلفن صدای گریه شو روز اول شنیدم. قلبم کلا از جاش کنده شد. نمیدونم چرا اما طاقت ندارم یه قطره اشکشو ببینم. اونم سپهری که عادت ندارم خیس شدن چشاشو حتی من ببینم.
همون یه دره که صدا گریه شو شنیدم واسه کل غصه خوردنم بس بود. الهی من فدای اون نفساش شم که موقع گریه کردن میشنیدم.
بعدم که رفتیم شمال. بهم خوش گذشت. چون میدیدم مامانم حالش خوب بود و انگار خیلی آروم بود. وقتی میدیدمش کلی حال میکردم.اما همه حواسم به سپهر بود و دلم انگار تهران جا مونده بود
بعدم اومدیم تهران. باز دوباره ۱۲ ام رفتیم مسافرت قمصر کاشان.عمم باغ یکی از دوستاشو که نبودن گرفته بود و کل خاندان اونجا بودیمو خیلییییییی خوش گذشت.
از اونجایی که من مثه این جوجه ماشینیا من فرتو فرت مریض میشم و هی میفتم باز هم مریض شدم و دو روز سایلنت بودم کامل. الان یه کمی بهتر شدم.
تو همین یه هفته ام کلییییییییی کارامو انجام دادم. آخه هفته دیگه یه تحویا داریمو هنوز هیچ کار نکردیم. واسه همین نبودم دوست جونیام.
دیروزم از حموم اومدم مامانم گفت سپیده بیا موهاتو ببافم. نشستم مامانم موهامو بافت. یاد اول دبستانم افتاده بودم که موهام خیلی بلند بود و مامانم واسم میبافتشون که زیر مقنعه نریزه دورم. یا اینکه واسم دم اسبی میبست خیلی خوشگل میشد.
دیروزم یاد اون موقعا افتاده بودم. نشسته بودیم تو هالو مامانم داشت واسم می بافت بابامو حمیدم نشسته بودن همینجوری نگاه میکردن.. بابام به مامانم میگفت دو تا بباف که بیفته اینورو اونور سرش. حمید میگفت موهاشو خرگوشی ببیند بعد ببافشون :دی. هرکی یه تز میومد اما مامانم کار خودشو کرد :دی
حس خوبی بهم دست داد دیروز.
-------------------------------------------------------------------------------------------
از اونجایی که بنده تافلمو زیاد خوب ندادمو نمرم تو هر بخش از اون حد نصابی که دانشگاه مورد نظرم خواسته بود پایینتر بود ، در نتیجه تشریف میبرم کلاس که بکشم بالا بقیه شو. خوب به من چه اون دانشگاه خیلی سخت میگیره. بقیه دانشگاها خیلیییییییی با آدم بیشتر راه میومدنو پایین تر بود و به من میخورد اما این خیلییییییییی بالا میخواد. فقط یکیش حد نصاب بود.
آهان اینو گفتم که بگم یه چند وقتیو یه کمی کمرنگ میشم و عذرمو بپذیرین. میام میخونموتون اما خوب فکر کنم کمتر بتونم نظر بذارم.من هم طرحمو دارم، هم پایان ناممو، هم این زبان رو همم یه سری کارای دیگه که باید حتما انجام بدم.
از همه دوستای گلم که بهم لطف دارن خیلییییییییییی ممنونم و از طرفیم عذر میخوام که کمتر میام.
آنی عزیزم، روژان جونم، مری خانومی، من گلم، وصال عاشقونتونو بهتون تبریک میگم . خیلی خوشحالم که ۹۱ داره واسه هممون بهترین سال میشه. ایشالا بقیه دوستامونم یکی یکی این خبرای خوبو تو بلاگاشون بهمون بدن
پرشین بلاگیای گلم: حسن کچل ، عروسک، میسیز گلم هیچ کدوم باز نمیشه نظراتون واسم. یه کمکی به بنده بنمایین.
* یه چیز دیگه ام اینکه من اصلا دوس نداشتم نظرامو تائیدی کنم. یه سری واسه خودم ارزشا داشتم که تو ذهنم واسه مخاطبم قائل میشدم. اما یه عده آدمی که نمیدونم اسمشونو چی میتونم بذارم از این وضعیت سو استفاده میکردنو یه عالمه چیزای نامربوط مینوشتن که من حتی شرمم میشد بخونمو درجا پاک میکردم. واسه همین مجبور شدم تائیدی کنم. خلاصه دوستان من از جانب خودم عذر میخوام ازتون که مجبور شدم تائیدی کنم.
سال ۹۰هم با همه خوبیا و بدیاش گذشت . چون بدترین سال عمرمو پارسال گذروندم پس یاد گرفتم هرچیم گذشت خدارو شکر کنم و بگم خدارو شکر
پس خدارو شکر که اتفاقای خیلی بد توش نیفتاد. تنمون سالم بود. کنار مامان و بابا و حمید هستیم. خدارو شکر هیچ اتفاقی واسه کسی نیفتاد.درسته خودم از نظر روحی زیاد نرمال نبودم اما بازم خدارو شکر.
نمیدونم چرا اما منتظرم زودتر سال تحویل بشه و ۹۱ بشه.امیدوارم که سال خوبی رو هممون داشته باشیم
سالی پر از خیر و خوشی. سالی که هر ماهش پر باشه از خبرای خوبی که از بلاگامون بریزه و هر دفعه یکی عروس بلاگفا شه و همه از خوشحالیه اون خوشحال شیم
سر سفره های هفت سینتون منو خانوادمم از یاد نبرینو واسم دعا کنین.
همه از سال ۹۰ گفتن منم میخواستم بگمو واسه تک تک دوستام آرزوهای خوب کنم اما حالا دلم میخواد از سال ۹۱ بگم.
سال ۹۱ ای که توش پر از انرژی های مثبته
سال ۹۱ ای که دادا نادرم که همه وقتا باهام بوده. یه عشق ناب رو توش حس میکنه و زندگیش از این تلاطم میاد بیرون و سال قبولیش توی همه چیه
سال ۹۱ ای که نازی عزیزم فارق التحصیل میشه و طراحی داخلی میخونه و انقدر کار از سر و روش میریزه که وقتی واسه کارای دیگه نداره و فقط میاد خوش گذروندن روزاش میگه
سال ۹۱ ای که پرستوی من میشه همون پرستوی شیطون و خبر قبولیش توی یونی ما میاد واسشو میاد پیشه خودمو کلا از این رو به اون رو میشه زندگیشو خوشبختی از زندگیش بالا میره. داستاناش همچنان بهترین میشه و مدام جایزه میگیره.
سال ۹۱ ای که همون اولش روژان میاد و خاطرات رسمی شدنشو با رهامش میگه و همه از خوشحالیه اولین عروس بلاگفای ۹۱ شاد میشنو از روزای شاد دو نفریشون میادو میگه.
سال ۹۱ ای که مری میادو از اخمالو خانوادش میگه که اومدنو دومین عروس بلاگفای ما میشه. از اینکه میاد و اسمشو میذاره خوشمالو و دیگه اون گیر دادنای خونه مجردیو ندارنو تازه مزه عشق دونفره بعد از رسمی شدن رو حس میکنن
سال ۹۱ ای که مریم بانو توش به محمدش با رضایت مامانش میرسه. بدون لجبازی و شرط و شروط. روزی که میاد و این خبرو بهمون میده و ما اشکمون از سر خوشحالی میاد که این همه سختی کشیدن بالاخره همه چی واسشون جور شد و عاشقیه خاصشون نتیجه میده
سال ۹۱ ای که سپیده ی مهربونم هر شبش میادو از خاطراتش با مهراد میگه و مثه همون شبی که از نوشته هاش انرژی میبارید و یک سره قربون صدقه مهرادش میرفتو من هنوز طعم شیرینه اون پستش زیر دندونمه و وقتی بهش فکر میکنم خود به خود یه دونه از خنده هایی که آدم از عاشقی یه نفر اینجوری لذت میبره میاد رو لبام میشینه. سال ۹۱ سپیده همه پستاش اونجوری میشه. همش یه نشونه واسش میاد که بیشتر لذت میبره از زندگیش. اتاق جدیدش واسش شروع بهترین خاطره هاست. عاشقی کردنه سپیده ناب و دوس داشتنیه. خوشم میاد از نوع عاشقی کردنش.سپیده داره از دی ماه نتیجه همه صبرای این چند سالشو میبینه و مطمئنم ۹۱ سالیه که صبوری کردناش بیشترو بیشتر خودشو نشون میده و مهرادش خودشم باور میکنه که مرد همیشگیه زندگی سپیده ست و سپیده ام تنها زن زندگیه مهراد. یه سال از اون ۵ سالی که مهراد گفته باید صبر کنن میگذره و اون سقفی که مهراد داره درست میکنه واسه زندگیشون کاملتر میشه .کتابت پخته تر از قبل میشه و اجازه چاپ میگیره. خوشبختیه زندگیه سپیده رو تو سال جدید مثه مدارا و میسیز میبینم.( سپیده من به تو میرسم نمیدونم چرا انقدر حرفم میاد :دی)
سال ۹۱ ای که رعنایی گلم واسش میشه بهترین سال. دکترا قبول میشه . همونجوری که پاسان نامه ارشدش با نمره درخشانش واسش شروع بعترینا بود . دکتراشم میشه دومین نشونه خوب زندگیش. زندگیش شادتر از همیشه میشه و مدام در حال خرید کردنو سر و کله زدن با گیلداشه. رعنایی تو سال جدیدش پرا از انرژی مثبت میشه و سرتاسر بلاگش ازش شادی میباره. وقتی اس مس میده خوشحالیشو از اونوره خطم من میفهمم
سال ۹۱ ای که آرزو و امین نمگ زندگیشون کمتر از الان میشه و زندگیش آروم میشه اما هنوز همون شیطنتاشو داره و میاد از ماجراهای شیطونیاش میگه و مثه اولا مدام پستاشو میخونیمو کلی میخندیم
سال ۹۱ ای که عقربه عزیز و دوس داشتنیه من یه کمی بیشتر میادو بلاگشو آپ میکنه :دی . توش پر از ماجراهای خودشو ساعتشو میگه . ایشالا واسش سالیه که پر اتفقای خوب خوب بیفته و عروس بلاگفای ما بشه
سال ۹۱ ای که من میتونم واسه حسن کچل بالاخره نظر بذارم :دی روزاش پر میشه از خنده هایی که میاد خاطره های دوران دانشگاهشو تعریف میکنه و من کلی میخندم. سرتاسرش خوشی و خندست. کنار چهل گیس روزاشون بهتر و موفق تر از قبل سپری میشه و به همه آروزهاشون میرسن.ایشالا اگه دوس داره و صلاحه کاراشم جور میشه و میره اونور آبو خارجکی میشه :دی
سال ۹۱ ای که مهتاب گلم میادو شاد و سرخوش خبر اینو میده که زودتر از شهریور عروسیشونو میگیرنو درگیر کاراری عروسشی میشه.میشه سومین عروس بلاگفامونو دیگه همه پستاشونو میان دوتایی از خونه مشترکشون میذارن
سال ۹۱ ای که سپیده ی دردو دل های من هم نام عزیزم زندگیش با بنفش دیگه تلاطمی نداره و عروسیشونو به بهترین نحو مممکن میگیرنو میرن سر زندگیه خودشونو زندگیش لبریز از بهترین ها میشه.
سال ۹۱ ای که میسییییز خوش قلب و مهربون و دوس داشتنیه من اول از همه اون لباسای سپهرو میادو میده :دی بعدم مطمئنم سال ۹۱ یه معجزه بزرگ واسه میسیز اتفاق میفته. اینو دلم میگه. همونجور که واسه مدارا هم این حسو دارم. واسه میسیز میدونم که همچین چیزی میشه. جوری که خودشم باورش نمیشه که چی شد که اینجوری شد. یه قدم بزرگ تو رابطتون برداشته میشه و من اینو مطمئنم. بهترینا واست میشه میسیزم. سال ۹۱ میشه یکی از بهترین سالای خوب زندگیت. با مستر به بهترینا میرسین. میسیز باور کن مطمئنم امسالت واست خیلی خوب میشه و پر از حسای خوب میشی
سال ۹۱ ای که آنی گلمممممممم. آنی ساده و عزیزم با علیش یه زندگیه خوب و رویایی رو شروع میکنن. چه هااا که نمیکنن با هم. یه زندگی پر از شیطنت و عاشقونه رو شروع میکنن.
سال ۹۱ ای که نازی روزهای صورتی پیمانش کارای شرکتش به خوبی پیش میره و روزاتون پر از خنده میشه. روزایی که نازی و پیمان پشت همو خالی نمی کنن. سال ۹۱ ایشالا همه کاراشون جور میشه و پیمان میاد خواسگاری نازی و این بار نازی دنبال اینه که اتاق خوابشون یکی از هیجان انگیز ترین اتاقای زندگیشون باشه و میرن باهم کیشو دیگه ایندفعه میرن هتل باهم چون رسمی هستن باهم.
سال ۹۱ ای که بهار عزیزم یه عشق ناب و وصال و رو تجربه میکنه و واسش سراسر شادی میشه و روزات مثه اسمت بهاری میشه
سال ۹۱ ای که خرگوشییی مهربونم روزای دلتنگیش تموم میشه. روزایی که توش خستگی و دلتنگی باشه ور نداره و به خرسیش میرسه و میان از نقشه هاشون واسه عروسیشون میگن.
سال ۹۱ ای که نی نی صاف و آدام من روزای آدام بودنشو ادامه میده. :دی نی نی سال ۹۱ میشه بر عکس سال ۹۰ واستو توش رابططتون به اوج میرسه. قدر همو باهم بودنتونو میدونین و توش پر میشین از حسای خوب. میای و هر روز از بیرون رفتنایتون میگی. از اینکه میای و هر روز قربون صدقه دنی میری که انقدر دوسش داری. اینکه چقدر نازتو میکشه. چقدر عاشقونه میپرستت و توام عاشقشی. روزای خوبی رو تو و دنی تو سال ۹۱ دارین نی نی
سال ۹۱ ای که مداراااااااااااااای عزیزم، مدارای مهربونم همه کاراشون جور میشه. به طور معجزه آسایی خانوادش موافقت میکنن و خودش تو تعجب میمونه. سال ۹۱ واسه تو و لج بهترین سال میشه. همونجور یکه گفتم واسه تو و میسیز میدونم امسال سال معجزه ست واستون. بهترینا واست پیش میاد مدارای من. وقتی میام تو بلاگتو میگی که همه چی جور شده. میای از آرامش روزاتون مینویسی و من چقدر خوشحال میشم که اون روزای تلخ گذشتن و الان شیرینیش اومده. سال ۹۱ نتیجه صبره جفتتونو میبینیم هممون. میامو از نوشته هات آرامش میگیرم و از اون خنده های گنده میاد رو لبام. مدارا مطمئنم که امسال سال خوبی واسه تو لجت میشه. عروس بعدیه بلاگفامون میشی و من اون موقع از همه خوشحالترم اینجا. نمیدونم اما حس میکنم خیلیییییییییی زیاد خوشحال میشم.حتی از فامیلای خودمونم بیشتر واست خوشحال میشم. مدارا منتظر اون روزم تو سال ۹۱
سال۹۱ ای که عروسک عزیزم ،اولا انقدر کسی اعصابشو خورد نمیکنه. بعدشم اینکه بهترینا واسش رقم میخوره. ایشالا مه امسال کاراشون انقدر خوب پیش میره که میرن سر خونه و زندگیشون. عروسک امسال همه چی واست به خوبی پیش میره و لحظه هات میشه سراسر خوبی و خوشی و خنده.
سال ۹۱ ای که مریم خانومی ازدواج میکنه و پر از خبرای خوب میشه بلاگش
دوستای عزیزم ببخشید اگه کسی رو از قلم انداختم. از بالای لیسته لینکام اومدم تا پایین. میدونم خیلیارو از قلم انداختم . ببخشین دوستای گلم. میخواستم همه رو بنویسم اما مامانم صدام میکنه. هدی عزیزم، آرزو جان داشتم شماهارو هم مینوشتم که مامانم صدام کرد.
ایشالا همه سال خوب و خوشی رو داشته باشین.
موقع تحویل سال وقتی چشمتون به ماهی خورد منم یادتون بیاد و دعام کنین.
.....::::: سال نو همگی مبارک :::::.....
دیدیم مامانمون صدامون میکنه میگم مامان چی شده؟ میگه پاشو باید اتاق خوابارو خودمون تمیز کنیم و ----- خانوم نمیتونه بیاد و انگار از بالا چهارپایه بنده خدا افتاده و دستش شیکسته.
خلاصه از اتاق من شروع کردیم که از همه جا داغون تر بود که تا خسته نیستیم بتونیم تمیزش کنیم. انگار بمب ترکیده بود توش :دی مخصوصا اینکه بین دو ترم جزوه های ترم قبلمم جمع نکرده بودمو همه رو گذاشته بودم به هوای عید.
انقدر تمییییز شد که خدا میدونه. مامانم گفت تغییر دکوراسیون بدیم اما من دلم نمیخواست چیزی تکون بخوره و عوض بشه و میخواستم همونجوری که سعید دوس داشتو اتاقشو چیده بود بمونه.
توی این اتاق تکونی من یه عالمه وسایلم پیدا شد :دی
تازه پولم پیدا کردم. اصلا خودم یادم نبود.اما دیدمش انقدر ذوق کردما عینه این ندید بدیدا. خیلی بهم چسبید :دی عکس دستمم که شیکسته بود پیدا کردم. چقدر اون ترم دنبالش گشتم که واسه تربیت بدنی ببرم نشون بدم ولی پیداش نمیکردم.استاده باحال بود و گفت نمیخواد اصلا. زیر فرش وسط اتاقم بود :دی
اتاق تمیز چقدر خوبه. خیلییییییییییییییی بهم ریخته بود که خودم فکر نمیکردم انقدر داغون باشه
واسه اولین بار دیوارم تمیز کردم. یعنی عینهو کوزت شده بودم. روسری بسته بودم به موهام.دستکش دستم بود. اصن یه قیافه ای بودم :دی
۵شنبه بود و حمید زود اومد و مامان گفت حالا که خودش اومده بریم اتاق اونم تمیز کنیم. خودش اومد اصلا فکر نمیکردم بیاد کمک کنه با اون اخلاقه جدیدا مضخرفش.
اومد دید ما داریم تمیز میکنیم رفت اتاقشو به مامانم گفتم خودخواه خان رفت تو اتاقش . مامانم گفت سپیده خانوم زشته این حرفا. خستس بچه
نشسته بودیم با مامانم داشتیم چایی میخوردیم خستگیمون در بره دیدم اومده آستین حلقه ای شلوارک پوشیده و یه دستمال بسته سرشو به مامانم گفت دیگه شما نمیخواد خسته شدی منو سپیده تمیز میکنیم.
گفتم من اتاق خودمو تمیز کردم از خودت مایه بذار :دی
نامرد اومد گوشمو گرفتو بلندم کرد گفت بلبل زبونی نکن پاشو ببینم.
یه کم جیغ ویغ کردمو پاشدم رفتم کمکش. منم چون جونم به مامانم بنده هی میگفتم مامان توام بیا. انقدر گفتم که حمید لج کردو در اتاقو قفل کردو گفت مامان خسته شده و نمیاد و تنبیه میشی تا تموم نشده نمیذارم بری بیرون. به مامانمم گفت که استراحت کنه.
الهی قربون مامانم شم هی میگفت حمید بچمو اذیت نکن. حمید دخترمو خسته نکن.
نامرد به بیگاری گرفته بود منو :دی انقدر حامالی کردیم. من فکر میکردم اتاق من کار زیاد داشت اما واسه این زیرپوستی شلوغ بود. منم تا میتونستم بهش تیکه انداختم که انقدر اذیتم میکردو هی میومد اتاق من غر میزد که بهم ریختس
رفته بودم بالا چهارپایه پرده اتاقو در بیارم. حمیدم پشتش به من بود رو زمین نشسته بود داشت ورقاشو مرتب میکرد. یه صندلیم پشت سرش بود.از پله نیومدمو از اون بالا پریدم پایین. نمیدونین چطوری از جاش پرید و خیز برداشت طرف چهارپایه و رفت تو صندلی و با صندلی باهم افتادن.
از یه طرف من خندم گرفته بود میخندیدم بهش.از یه طرف اخم کرده بودو شروع کرده بود هی میگفت تو خلی. تو دیوونه ای. تو نمیفهمی. اگه افتاده بودی من چه خاکی تو سرم میکردم.عقلت کار نمیکنه و این حرفا.... قشنگ فهمیده بودم عصبانی شده
انقدر گفت و گفت منم هرهر میخندیدم. یاد قیافش میفتادمو اون طرز افتادنش مگه میشد نخندم.هی میخندیدم تا اخر سر خودش خندش گرفت و با خنده گفت کوفت. بعدشم رفت در اتاقو قفلشو باز کرد :دی
مامانم واسمون یه عالمه خوراکی اورد خوردیمو من اهنگ گذاشتمو پاشدیم کار کنیم.انگار تازه شارژ شده بودیم. منم که با آهنگ کلا قر تو کمرم جمع میشه و راه میرفتم قر میدادم. حمید نگاه میکرد سرشو تکون میداد میخندید کفاثت.
هی به من کار میگفت خودش وایمیساد. من گوش نمیدادم میگفتم خودتم باید کار کنی. تا حرف میزدم گوشامو میگرفت میپیچوند نامرد. انقدر درد داشت. منم مجبور میشدم کار کنم.
بعدم رفتیم اتاق مامانینارو تمیز کردیم عینه دسته گل بود به خدا. همه چی مرتب بود. با پام کوبیدم به پای حمید گفتم بچه یاد بگیر یه کم. همش به ریز به پاش داری. یاد بگیر ازشون.
بعدم رفتیم یه دوش گرفتیم بعدم ۵شنبه آخر سال رو رفتیم زیارت اهل قبور. رفتیم پیش داداشم. باهاش حرف زدیم. همه چیو گفتیم بهش. حس میکنم دلم باز شد. بهش گفتم که مثه پارسال میایم سال تحویل رو پیش خودت که بازم دور هم باشیم.
کلی حرف زدم باهاش و دلم خیلی آروم گرفت.
آهان سپهرم بگم مامانیش که رفته بود و آقاجونش افتاده و شیکسته و بیمارستانه و کل امروز رو همش دنبال این کارا بود. بنده خدا انقدر پیر مرد خوب و دوس داشتنی هستش. چقدر روز قبلش به کاراش خندیده بودیم :(
در نتیجه سپهرینام مسافرت نمیرن
این پست رو دیروز نوشته بودم اما امروز صبح دیدم که چون دیشب خوابالو بودم این رو دستم خورده به ثبت موقت نمایش داده نشده

